تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرا

دوست دارم همدمت باشــم ولی ســــربار ، نه

دل فروشی می کنی گویا گمان کــــردی که باز

 

 

با غــــرورم می خـــــرم آن را در این بــازار ، نه

قصد رفتن کـــــرده ای تا باز هـم گویــم بمـــان

بار دیگـــر می کنــم خواهش ولی اصــــرار ، نه

گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی

آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار ، نه

آسمان را ابر فراگرفت و دنیا سرد شد

من چگونه زیر خاک و سنگ در درون قبر دلخوش باشم ؟

می روی اما خودت هم خــــوب می دانی عزیـــز

می کنی گاهــی فــــرامـوشم ولی انکـــار ، نه

سخت می گیـری به من با اینهمه از دست تـو

می شوم دلگیـــر شایــد نازنیــن ، بیــــزار ، نه

داد و بیداد ، من تک و تنها ماندم

مگر قیامت فرا رسد تا بارِ دیگر کنار یکدیگر بنشینم