افسار
تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشــم ولی ســــربار ، نه
دل فروشی می کنی گویا گمان کــــردی که باز
با غــــرورم می خـــــرم آن را در این بــازار ، نه
قصد رفتن کـــــرده ای تا باز هـم گویــم بمـــان
بار دیگـــر می کنــم خواهش ولی اصــــرار ، نه
گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار ، نه
آسمان را ابر فراگرفت و دنیا سرد شد
من چگونه زیر خاک و سنگ در درون قبر دلخوش باشم ؟
می روی اما خودت هم خــــوب می دانی عزیـــز
می کنی گاهــی فــــرامـوشم ولی انکـــار ، نه
سخت می گیـری به من با اینهمه از دست تـو
می شوم دلگیـــر شایــد نازنیــن ، بیــــزار ، نه
داد و بیداد ، من تک و تنها ماندم
مگر قیامت فرا رسد تا بارِ دیگر کنار یکدیگر بنشینم
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴ ساعت 16:33 توسط کاوه
|
جوياي راه خويش باش از اين سان منم در تکاپوي انسان شدن .. در ميان راه ديدار ميکنيم ... حقيقت را .. ازادي را ... خويش را .... در ميان راه مي بارد و به بار